تبليغاتX
منتظر ظهور.طرفدار ولایت
منتظر ظهور.طرفدار ولایت
o جانم فدای رهبر
خانه آرشیو عناوین مطالب وبلاگ RSS
بیداری اسلامی و انقلاب ایران
موضوع: چهارشنبه چهاردهم دی 1390 14:16
 
نوه امام راحل انقلاب اسلامی ایران را یک انقلاب تاریخی با یک پیام روشن برای دنیا که آن هم بیداری معنوی است، خواندو گفت: بازتاب پیام انقلاب اسلامی ایران این روزها در دنیا شنیده می‌شود.

خبرگزاری فارس: تحولات منطقه بازتاب پیام انقلاب اسلامی است

به گزارش خبرنگار سیاست خارجی خبرگزاری فارس، سیدحسن خمینی امشب (چهارشنبه) در حاشیه تجدید میثاق سفرا و رؤسای نمایندگی‌های جمهوری اسلامی ایران در خارج از کشور و مسئولان ارشد وزارت امور خارجه با آرمان‌های امام راحل، طی سخنانی با اشاره به تحولات منطقه در سال جاری گفت: سالی که در آن بودیم یک سال استثنایی در طول چند دهه اخیر در جهان اسلام است.

وی به تقسیم‌بندی انقلاب‌ها در علوم اجتماعی اشاره کرد و افزود: برخی از آنها تنها یک انقلاب سیاسی هستند و تغییراتی را در نظام‌های سیاسی به وجود می‌آورند. این دست انقلاب‌ها یک خروش اجتماعی هستند که به تغییر ساختار سیاسی و بعضاً تغییر مدیران سیاسی منجر می‌شوند.

نوه امام راحل انقلاب نفت در کشورمان را از جمله این انقلاب‌ها خواند و اظهار داشت: اما برخی انقلاب‌ها علاوه بر تغییرات سیاسی، انقلاب اجتماعی نیز هستند که نهادهای اجتماعی را دستخوش تغییر می‌کنند.

خمینی ادامه داد:‌ بسیاری بر این اساس انقلاب مشروطه در ایران را انقلاب اجتماعی می‌دانند.

وی گفت: انقلاب اسلامی ایران قطعاً یک انقلاب سیاسی و اجتماعی است که منزلت‌های اجتماعی را به شدت دگرگون کرده و نظام سیاسی را تغییر داد.

نوه امام راحل نوع سوم انقلاب‌ها را انقلاب‌های تاریخی یا تاریخ ساز خواند و افزود:‌ این انقلاب‌ها برای فراتر از مرزهای جغرافیای خود پیام‌هایی دارد. انقلاب فرانسه از این نوع است که لیبرالیسم و آزادی را به عنوان پیام خود ارائه داد. انقلاب آمریکا و شوروی نیز از این دسته هستند، زیرا برده‌داری و نظام سلطنتی را به هم ریختند.

خمینی انقلاب اسلامی ایران را در گام سوم یک انقلاب تاریخی با یک پیام روشن برای دنیا که آن هم بیداری معنوی است، خواند و اظهار داشت: پیام انقلاب تاریخی بعضاً چندان ارتباطی با بنیانگذاران و نسل‌های اول و دوم آن نداشته و گاهی پس از چندین دهه این پیام بازتاب می‌یابد.

وی ادامه داد: بازتاب پیام انقلاب اسلامی ایران این روزها در دنیا شنیده می‌شود که همانا حاکم کردن معنویت توأم با عدالت در دنیا است.

نوه امام راحل یادآور شد: شاکله بیداری منطقه دین است اما شالوده و ریشه آن اخلاق و معنویت است که باید به آن توجه شود.

نوشته شده توسط منتظر ظهور | لینک ثابت |

خطر محبوب بودن از نظر مقام معظم رهبری
موضوع: شنبه هفدهم مهر 1389 9:16
رهبر معظم انقلاب در شروع جلسات درس خارج فقه، با توضيح و شرحى مختصر، احادیثی از كتب معتبر روایی انتخاب كرده وبيان می فرمایند.
 رهبر انقلاب در جلسه چهل و چهارم از دروس خود درخصوص خطر محبوب بودن نزد مردم با ذکر حدیثی می فرمایند:من مواعظ علي بن الحسين (عليه السلام):
وقال له رجلٌ: إنّي لأحبّك في اللّه حبّاً شديداً، فنكس عليه السلام ثمّ قال: الّلهم إنّي أعوذبك أن اُحَبّ فيك وأنت لي مبغض ثمّ قال له: أحبّك للذي تحبّني فيه.
(تحف العقول صفحه 282)
نكته اساسى كه در اين بيان وجود دارد و درس بزرگى براى ما است، توجه فورى به خطرى است كه در برابر چنين پديده‏اى (محبوب بودن نزد مردم بخاطر خدا) انسان را تهديد ميكند. لذا وقتى آن مرد به حضرت عرض مى‏كند كه شما را براى خدا دوست دارم نمى‏فرمايند: از تو متشكرم، يا خدا را بر اين محبوبيت سپاس ميگويم، بلكه مى‏فرمايند: «پرودگارا پناه به تو مى‏برم از اين كه مردم مرا به خاطر تو دوست داشته باشند ولى تو مرا دشمن داشته‏باشى» و اين خطر بزرگى است براى ما، نكند كه مردم فكركنند ما مخلصانه براى خدا كارمى‏كنيم و در راه او قدم مى‏زنيم اما حقيقتاً ما اينطور نباشيم، و ظاهر و باطنمان يكى نباشد و يا با اعمال خود موجبات غضب الهى را در خود بوجود آورده باشيم. و در اين صورت است كه مردم به خاطر خدا ما را دوست‏ دارند ولى خداوند - نعوذ باللّه - دشمن ما مى‏باشد
نوشته شده توسط منتظر ظهور | لینک ثابت |

شعری زیبا در وصف رهبر
موضوع: شنبه هفدهم مهر 1389 9:16
چه ساده لوح اند
آنان که می پندارندعکس تورا
به دیوارهای خانه ام آویخته ام
ونمی دانندکه من
دیوارهای خانه ام را
به عکس توآویخته ام!
نوشته شده توسط منتظر ظهور | لینک ثابت |

اولین روزهای دبستان و مکتب آیت الله خامنه ای:پرشور و اشتیاق
موضوع: شنبه هفدهم مهر 1389 9:15

من کوچکترین فرد آن مکتب بودم- شاید آن وقت، حدود پنج سالم بود- و چون هم خیلی کوچک بودم، هم سید و پسر عالم بودم، این آقای «ملا مکتبی»، صبح‌ها من را کنار دست خودش می‌نشاند و پول کمی، مثلا اسکناس پنج‌قرانی- آن وقت‌ها اسکناس پنج ریالی بود، اسکناس یک تومانی و دو تومانی بود، شما ندیده‌اید- یا دو تومانی از جیب خود بیرون می‌آورد، به من می‌‌داد و می‌گفت: تو اینها را به قرآن بمال که برکت پیدا کند! بیچاره دلش را خوش می‌کرد که به این ترتیب- مثلا- پولش برکت پیدا کند؛ چون درآمدی نداشتند.
در مورد معلمین اول ما، بله یادم هست که مدیر دبستان ما آقای تدین بود؛ تا چند سال پیش زنده بود. من در زمان ریاست جمهوری‌ام ارتباطات زیادی با او داشتم. مشهد که می‌رفتم، دیدن ما می‌آمد، پیرمرد شده بود و با هم تماس داشتیم. یک معلم دیگر داشتیم که اسمش آقای روحانی بود؛ الان یادم هست، نمی‌دانم کجاست. عده‌ای از معلمین را یادم هست؛ بله، تا کلاس ششم- دوره‌ی دبستان- خیلی از معلمین را دورادور می‌شناختم. البته متاسفانه الان هیچ کدام را نمی‌دانم کجا هستند. اصلا زنده‌اند، نیستند و چه می‌کنند!


نوشته شده توسط منتظر ظهور | لینک ثابت |

موضوع: دوشنبه چهارم مرداد 1389 13:22
بازخوانی مصاحبه رهبر معظم انقلاب در مورد مرحوم شریعتی

خبرگزاری فارس: رهبر معظم انقلاب در مصاحبه‌ای با روزنامه كیهان كه در پنجمین سال درگذشت مرحوم شریعتی انجام شده است، می‌فرماید: به‌خلاف آنچه گفته می‌شود، شریعتی نه فقط ضد روحانی نبود، بلكه عمیقاً مؤمن و معتقد به رسالت روحانیت بود، او می‌گفت كه روحانیت یك ضرورت است.


به گزارش خبرگزاری فارس، حضرت آیت‌الله خامنه‌ای، در پنجمین سال درگذشت علی شریعتی، در مصاحبه با روزنامه كیهان به بررسی آرا و اندیشه‌های شریعتی و ابعاد شخصیتی وی پرداختند. این مصاحبه در 30 خرداد 1360 انجام شده است.

* با توجه به اینكه شما با دكتر شریعتی سابقه صمیمیت دوستی داشتید و با او از نزدیك آشنا بودید، آیا تمایل دارید درمورد چهره و شخصیت او با ما مصاحبه كنید؟

ـ بله من حرفی ندارم كه درباره شخصیت شریعتی و معرفی شخصی از جوانب این انسانی كه برای مدت‌های مدیدی مركز و محور گفت‌وگوها و قال‌وقیل‌های زیادی بوده، آشنایی‌های خودم را تا حدودی كه در این فرصت می‌گنجد، بیان كنم.
به نظر من شریعتی به‌خلاف آنچه كه همگان تصور می‌كنند، چهره‌ای همچنان مظلوم است و این به‌دلیل طرفداران و مخالفان اوست؛ یعنی از شگفتی‌های زمان و شاید از شگفتی‌های شریعتی این است كه هم طرفداران و هم مخالفانش نوعی هم‌دستی با هم كرده‌اند تا این انسان دردمند و پرشور را ناشناخته نگهدارند و این ظلمی به اوست.
مخالفان او به اشتباهات دكتر شریعتی تمسّك می‌كنند و این موجب می‌شود كه نقاط مثبتی كه در او بود را نبینند. بی‌گمان شریعتی اشتباهاتی داشت و من هرگز ادعا نمی‌كنم كه این اشتباهات كوچك بود؛ اما ادعا می‌كنم كه در كنار آنچه ما اشتباهات شریعتی می‌توانیم نام گذاریم، چهره شریعتی از برجستگی‌ها و زیبایی‌هایی هم برخوردار بود. پس ظلم است اگر به خاطر اشتباهات او برجستگی‌هایش را نبینیم. من فراموش نمی‌كنم كه در اوج مبارزات كه می‌توان گفت كه مراحل پایانی قال و قیل‌های مربوط به شریعتی محسوب می‌شد، امام ضمن صحبتی بدون اینكه نام از كسی ببرند، اشاره‌ای كردند به وضع شریعتی و مخالفت‌هایی كه در اطراف او هست. نوار این سخن همان وقت از نجف آمد و در فرونشاندن آتش اختلافات مؤثر بود.
در آنجا امام بدون اینكه اسم شریعتی را بیاورند، اینجور بیان كرده بودند: (چیزی نزدیك به این مضمون) به‌خاطر چهار تا اشتباه در كتاب‌هایش بكوبیم، این صحیح نیست. این دقیقاً نشان می‌داد موضع درست را مقابل هر شخصیتی و نه تنها شخصیت دكتر شریعتی، ممكن بود او اشتباهاتی بعضاً در مسائل اصولی و بنیانی تفكر اسلامی داشته باشد؛ مثل توحید، یا نبوت یا مسائل دیگر؛ اما این نباید موجب می‌شد كه ما شریعتی را با همین نقاط منفی فقط بشناسیم.
در او محسّنات فراوانی هم وجود داشت كه البته مجال نیست كه الآن من این محسّنات را بگویم، برای اینكه در دو مصاحبه دیگر درباره برجستگی‌های دكتر مطالبی گفته‌ام. این درباره مخالفان.
اما ظلم طرفداران شریعتی به او كمتر از ظلم مخالفانش نبود، بلكه حتی كوبنده‌تر و شدیدتر هم بود. طرفداران او به‌جای اینكه نقاط مثبت شریعتی را مطرح كنند و آنها را تبیین كنند، در مقابل مخالفان صف‌آرایی‌هایی كردند و در اظهاراتی نسبت به شریعتی، سعی كردند او را یك موجود مطلق جلوه دهند. سعی كردند حتی كوچكترین اشتباهاتی را از او نپذیرند. یعنی سعی كردند اختلافی را كه با روحانیون یا با متفكران بنیانی و فلسفی اسلام دارند، در پوشش حمایت و دفاع از شریعتی بیان كنند. در حقیقت شریعتی را سنگری كردند برای كوبیدن روحانیت یا كلا متفكران اندیشه بنیانی و فلسفی اسلام.
خود این منش و موضع گیری كافی است كه عكس‌العمل‌ها را مقابل شریعتی تندتر و شدیدتر و مخالفان او را در مخالفت حریص‌تر كند.
بنابراین، من امروز می‌بینم كسانی كه به نام شریعتی و به‌عنوان دفاع از او درباره شریعتی حرف می‌زنند، كمك می‌كنند تا شریعتی را هرچه بیشتر منزوی كنند.
متأسفانه به نام رساندن اندیشه‌های او یا به نام نشر آثار او یا به عنوان پیگیری خط و راه او ،فجایعی در كشور صورت می‌گیرد. فراموش نكرده‌ایم كه یك مشت قاتل و تروریست به نام «فرقان‌ها» خودشان را دنباله‌روی خط شریعتی می‌دانستند.
آیا شریعتی به‌راستی كسی بود كه طرفدار ترور شخصیتی مثل شهید مطهری باشد؟ او كه خودش را همواره علاقه‌مند به مرحوم مطهری و بلكه مرید او معرفی می‌كرد. من خودم از او این مطلب را شنیده‌ام. در یك سطح دیگر، كسانی كه امروز در جنبه‌های سیاسی و مقابل یك قشری یا جریانی قرار گرفته‌اند، خودشان را به شریعتی منتسب می‌كنند از آن جمله هستند بعضی افراد خانواده شریعتی. این‌ها در حقیقت از نام و از عنوان و از آبروی قیمتی شریعتی دارند سوءاستفاده می‌كنند برای مقاصد سیاسی و این طرفداری و جانبداری است كه یقیناً ضربه‌اش به شخصیت شریعتی كمتر از ضربه مخالفان شریعتی نیست.
مخالفان را می‌شود با تبیین و توضیح روشن كرد. می‌شود با بیان برجستگی‌های شریعتی، آنها را متقاعد كرد و اگر در میان مخالفان معاندی وجود دارد او را منزوی كرد. اما این‌گونه موافقان را به هیچ وسیله‌ای نمی‌شود از جان شریعتی و از سر شریعتی دور كرد؛ بنابراین من معتقدم چهره شریعتی در میان این موافقان و این مخالفان چهره مظلومی است و اگر من بتوانم در این باره یك رفع ظلمی بكنم، به مقتضای دوستی و برادری دیرینی كه با او داشتم، حتما ابایی ندارم.

* عده‌ای معتقدند كه معمولا شخصیت‌ها از دور یا پس از مرگ مبالغه آمیز و افسانه‌ای جلوه می‌كنند. آیا به نظر شما درمورد شریعتی نیز می‌توان این نظر را صادق دانست و آیا چهره او نیز دستخوش چنین آفتی شده است؟

ـ البته من تصدیق می‌كنم كه بخشی از شخصیت شریعتی مبالغه‌آمیز و افسانه‌آمیز جلوه می‌كند درمیان قشری از مردم، اما متقابلاً بخش‌های ناشناخته‌ای از شخصیت شریعتی هم وجود دارد. شریعتی را ممكن است به عنوان یك فیلسوف، یك متفكر بزرگ، یك بنیانگذار جریان اندیشه مترقی اسلام، معرفی كنند. این‌ها همان‌طور كه اشاره كردید، افسانه‌آمیز و مبالغه‌آمیز است و چنین تعبیراتی در خصوص مرحوم دكتر شریعتی صدق نمی‌كند. اما متقابلاً شریعتی یك چهره پرسوز پی‌گیر برای حاكمیت اسلام بود، از جمله منادیانی بود كه از طرح اسلام به صورت یك ذهنیت و غفلت از طرح اسلام به صورت یك ایدئولوژی و قاعده نظام اجتماع رنج می‌برد و كوشش می‌كرد تا اسلام را به‌عنوان یك تفكر زندگی ساز و یك نظام اجتماعی و یك ایدئولوژی راهگشای زندگی مطرح كند. این بعد از شخصیت شریعتی آن‌چنان كه باید و شاید شناخته نشده است و روی این بخش وجود او تكیه نمی‌شود. می‌بینید كه اگر از یك بعد از سوی قشری از مردم شریعتی چهره‌اش مبالغه‌آمیز جلوه می‌كند، باز بخش دیگری از شخصیت او و گوشه دیگری از چهره او حتی ناشناخته و تاریك باقی مانده است.
بنابراین می‌توانم در پاسخ شما بگویم: بله، به صورت مشروط در مورد شریعتی هم این بیماری وجود داشته است؛ اما نه به صورت كامل و قسمت‌هایی از شخصیت او آن‌چنان كه باید هم حتی شناخته نشده است.

* نقش دكتر شریعتی در آغازگری‌ها چه بود؟ آیا او را می‌توان در این مورد با اقبال و سیدجمال مقایسه كرد؟

ـ البته شریعتی یك آغازگر بود. در این شك نباید كرد. او آغازگر طرح اسلام با زبان فرهنگ جدید نسل بود. قبل از او بسیاری بودند كه اندیشه مترقی اسلام را آن‌چنان كه او فهمیده بود فهمیده بودند. بودند كسانی اما هیچ‌كدام این موفقیت را پیدا نكردند كه آنچه را فهمیده بودند، در قالب واژه‌ها و تعبیراتی كه برای نسل امروز ما یا بهتر بگویم نسل آن روز شریعتی، نسلی كه مخاطبین شریعتی را تشكیل می‌داد، گیرایی داشته باشد مطرح كنند. موفق نشده بودند به زبان آنها این حقایق را بیان كنند و جوری كه برای آنها قابل فهم باشد این مسایل را بگویند.
شریعتی آغازگر طرح جدیدترین مسائل كشف شده اسلام مترقی بود به‌صورتی‌كه برای آن نسل پاسخ دادن به سؤال‌ها و روشن كردن نقاط، مبهم و تاریك بود اما اینكه او را با سیدجمال یا با اقبال مقایسه كنیم، نه. اگر كسی چنین مقایسه‌ای ‌بكند، ناشی از این است كه اقبال و سیدجمال را به‌درستی نشناخته است.
اتفاقاً در یكی از جلسات یادبود مرحوم دكتر، شاید چهلم او بود در مشهد سخنرانی كرد و او را حتی از سیدجمال و از كواكبی و از اقبال و اینها هم برتر خواند؛ بلكه با آنها غیرقابل مقایسه هم دانست.
همان‌وقت هم این اعتراض در ذهن كسانی كه شریعتی را به‌درستی می‌شناختند پدید آمد؛ زیرا تعریف از شریعتی به معنای این نیست كه ما پیشروان اندیشه مترقی اسلام را تحقیر كنیم.
سیدجمال كسی بود كه برای اولین بار بازگشت به اسلام را مطرح كرد، كسی بود كه مسأله حاكمیت را و خیزش و بعثت جدید اسلام را اولین‌بار در فضای عالم به‌وجود آورد.
كاری كه سیدجمال كرد سه جریان به‌وجود آورد در دنیا: یك جریان، جریان اندیشه مترقی در هند كه بیشترین جریان‌های مترقی اسلام است.
جریان دیگر، آن جریان اندیشه مترقی در مصر بود كه آن هم به‌وسیله سیدجمال به‌وجود آمد و شما می‌دانید جریان مترقی در مصر، منشأ پیدایش جنبش‌های عظیم آزادی‌خواهانه در آفریقا شد. نه فقط مصر را به‌سطحی از بینش نوین اسلام رساند، بلكه نهضت‌های مراكش و الجزایر، كلاً شمال آفریقا، ریزه‌خوار خوان حركت سیدجمال بوده است. یك چنین حركت عظیمی را سیدجمال در مصر به‌وجود آورد و كلاً خاورمیانه.
و جریان سوم، جریان روشنفكری در ایران بود. این سه جریان فكری اسلامی را سیدجمال در سطح جهان اسلام به‌وجود آورد. او مطرح‌كننده، به‌وجود آورنده و آغازگر بازگشت به حاكمیت اسلام و نظام اسلام است.
این را نمی‌شود دست‌كم گرفت و سیدجمال را نمی‌شود با كس دیگری مقایسه كرد. در عالم مبارزات سیاسی، او اولین كسی است كه سلطه استعماری را برای مردم مسلمان آن زمان معنا كرد، قبل از سیدجمال چیزی به نام سلطه استعماری برای مردم مسلمان حتی شناخته شده نبود. او كسی بود كه در ایران، در مصر، در تركیه، در هند، در اروپا كلا در خاورمیانه در آسیا و در آفریقا سلطه سیاسی مغرب زمین را مطرح و معنا كرد و مردم را به این فكر انداخت كه چنین واقعیتی وجود دارد و شما می‌دانید آن زمان، آغاز عمر استعمار بود چون استعمار در اول نشرش در این منطقه اصلاً شناخته شده نبود و سیدجمال اولین كسی بود كه آن را شناساند. اینها را نمی‌شود دست‌كم گرفت.
مبارزات سیاسی سیدجمال چیزی است كه قابل مقایسه با هیچ‌یك از مبارزات سیاسی افرادی كه حول و حوش كار سیدجمال حركت كردند نیست. البته در زمان كنونی جنبش امام خمینی (ره) از نظر ما با اینكه دنباله حركت سیدجمال است، اما به‌مراتب جست بالاتری از حركت سیدجمال دارد. در این تردیدی نیست؛ اما حركت فكری و روشنفكری و سیاسی تبلیغی دكتر شریعتی را به هیچ‌وجه نمی‌توان حتی مقایسه كرد با حركت سیدجمال.
و اما اقبال، اقبال نیز آغازگر دو جریان بود. یك جریان، جریان رهایی از فرهنگ غربی و بازگشت به فرهنگ خودی اسلامی و بهتر بگویم، فرهنگ خود شرقی.
و این همان چیزی است كه بعدها به صورت تعابیری از قبیل غرب‌زدگی و امثال آن در ایران مطرح شده است. شما می‌دانید آن چیزی كه دكتر شریعتی به‌صورت بازگشت به خویشتن مطرح می‌كند، كه این یكی از عمده‌ترین مسائلی است كه او می‌گوید، این است كه در سال 1930 (بلكه قبل از 30، 25 ـ 1920) به‌وسیله اقبال در هندوستان مطرح شد، یعنی كتاب‌های اقبال، شعرهای فارسی اقبال كه همه‌اش مربوط به بازگشت به خود اسلامی و من اسلامی و من شرقی، این را در ضمن هزارها بیت شعر، اقبال لاهوری در مثلاً چهل سال قبل از اینكه دكتر شریعتی امثال این را بیان كنند، بیان كرده و ملتی را با این شعرها به‌وجود آورده و آن ملت پاكستان است؛ یعنی یك منطقه جغرافیایی به‌وجود آورده است.
این یك كار بوده كه اقبال آغازگر آن بود و این كار بسیار عظیمی است.
كار دوم اقبال همین مسأله ایجاد یك قطعه جغرافیایی به نام اسلام است و یك ملت به نام اسلام و تشكیل دولت پاكستان است. اول كسی كه مسأله كشوری به نام پاكستان و ملتی در میان شبه قاره به نام ملت مسلمان را مطرح كرد اقبال بود.
من به وضعیت كنونی پاكستان و سرنوشتی كه بعد از اقبال، یعنی بعد از رهبران و بنیانگذاران پاكستان كلاً به‌وجود آمد، كاری ندارم، به جذب شدنش به استعمار و وابستگی‌های استعماری‌اش كاری ندارم؛ اما به مجاهدات اقبال و فلسفه و بیان اقبال در این مورد كار دارم. این یك حركت جدید بود. یعنی او ثابت كرد كه مسلمان‌ها به معنای واقعی واژه ملت، یك ملت هستند در شبه قاره كه این مسأله را می توانید در بیانات اقبال، مكاتبات اقبال، كه من یك بخش از آنها را در این كتاب مسلمانان در نهضت آزادی هند آورده‌ام، ملاحظه كنید كه اقبال آغازگر چنین اندیشه‌ای بود.
و می‌دانید این چقدر اهمیت دارد، چقدر بزرگ است. این را نباید دست‌كم گرفت. البته دكتر شریعتی را هیچ‌وقت كوچك نمی‌شماریم؛ اما نمی‌توانیم دكتر را مقایسه كنیم با این‌گونه چهره‌ها و این‌گونه شخصیت‌ها و به همین دلیل هم بود كه دكتر شریعتی خودش را «كوچه كبدال» اینها می‌دانست. مرید واقعی و شاگرد از دور اقبال می‌دانست و شما نگاه كنید سخنرانی‌های دكتر در مورد اقبال كه چند سخنرانی بود كه یك‌جا چاپ شده است به‌نام «اقبال» و ببینید چطوری عاشقانه و مریدانه درباره اقبال حرف می‌زند.
كسی كه از زبان دكتر آن حرف‌ها را می‌شنود. برایش روشن می‌شود كه این‌گونه مقایسه‌ها درست نیست.

* درباره رابطه عاطفی و فكری شریعتی با روحانیت و روحانیون نظرات گوناگون و متفاوت و بعضا مغرضانه‌ای عرضه شده است. آیا شما می‌توانید به‌عنوان یك روحانی كه با دكتر دوست و در بسیاری موارد هم‌فكر بوده حقیقت را در این مورد بیان كنید؟

ـ اتفاقا این از آن بخش‌های ناشناخته چهره و شخصیت دكتر است كه قبلاً اشاره كردم بعضی از نقطه نظرها و گوشه‌های شخصیت او ناشناخته است و این یكی از آنهاست. اول من یك خاطره‌ای را برای شما نقل می‌كنم و بعد پاسخ شما را می‌دهم.
در سال 1349 در مشهد، در یك مجمعی از طلاب و فضلای مشهد، من درس تفسیر می‌گفتم. در این درس تفسیر یك روز راجع به روحانیت صحبت كردم و نظراتی را كه درمورد بازسازی روحانیت یعنی جامعه روحانیت وجود داشت به صورت فرض و احتمال مطرح كردم، گفتم چهارنظر وجود دارد. یك؛ حذف روحانیت به كلی، یعنی اینكه اصلا روحانیتی نمی‌خواهیم.
دو؛ قبول روحانیت به همین شكلی كه هست با همین نظام و سازمان كنونی قبولش كنیم و هیچ اصلاحی را در آن ندانیم.
سه؛ تبدیل به كلی، یعنی اینها و روحانیت كنونی را برداریم، یك روحانیت جدید بیاوریم و به‌جای این روحانیت، با شرایط لازم و مقرری كه برایش می پسندیم روحانیت جدید بنیانگذاری كنیم.
و چهار؛ اصلاً همان چیزی كه هست، بحث كردم روی مسأله و صحبت كردم. البته طبیعی است كه من آن سه نظر اول را رد می كردم و با ارایه دلیل و به نظر چهارم معتقد بودم.
همان اوقاتی بود كه تازه زمزمه‌هایی علیه دكتر شریعتی بلند شده بود و گفته می‌شد كه دكتر شریعتی راجع به افكار شریعت كم‌عقیده است یا بی‌عقیده است یا نسبت به روحانیت علاقه‌ای ندارد و از این قبیل تعبیرات. جلسه‌ای داشتیم همان روزها با دكتر شریعتی من برای او نقل كردم كه من در جلسه درسمان این مطلب را بیان می‌كردم، با علاقه فراوانی گوش می‌داد. من برایش گفتم. گفتم بله، یكی اینكه نفی روحانیت به‌كلی، كه گفت این غلط است.
دوم اثبات همین روحانیت موجود به كلی، كه هیچ تغییری در او وارد نكنیم. گفت: این هم كه غلط است.
سوم اینكه تبدیل كنیم روحانیت را باز به كلی، یعنی این روحانیت را كلاً برداریم یك روحانیت دیگر جای او بگذاریم، با شرایط لازم. تا این قسمت سوم را گفتم شریعتی ناگهان گفت: اوه، اوه، این از همه بدتر است. توجه می‌كنید! گفت این از همه بدتر است. از همه خطرناك‌تر است، این از همه استعماری‌تر است و رسیدیم به نظر چهارم كه آن اصلاح روحانیت موجود بود گفت بله این نظر خوبی است.
شریعتی به‌خلاف آنچه گفته می‌شود درباره او و هنوز هم عده‌ای خیال می‌كنند، نه فقط ضد روحانی نبود، بلكه عمیقاً مؤمن و معتقد به رسالت روحانیت بود، او می‌گفت كه روحانیت یك ضرورت است، یك نهاد اصیل و عمیق و غیرقابل خدشه است، و اگر كسی با روحانیت مخالفت بكند، یقیناً از یك آبشخور استعماری تغذیه می‌شود. این‌ها اعتقادات او بود در این هیچ شك نكنید این از چیزهایی بود كه جزو معارف قطعی شریعتی بود، اما درمورد روحانیت او تصورش این بود كه روحانیون به رسالتی كه روحانیت بر دوش دارد، به‌طور كامل عمل نمی‌كنند.
در اینجا هم یك خاطره‌ای نقل می‌كنم برای شما در سال 47 یعنی سال آخر عمر جلال آل احمد، مرحوم آل‌احمد آمد مشهد، یك جلسه مشتركی داشتیم، من بودم، آل‌احمد بود، مرحوم شریعتی بود و عده‌ای هم از دوستان مشهدی ما بودند.
بحث درباره روحانیون شد، به مناسبت حضور من در جلسه شاید هر كسی یك چیزی می‌گفت. شریعتی یك مقداری انتقاد كرد، مرحوم آل‌احمد به شریعتی گفت شما چرا (البته با تعبیر حوزه علمیه می‌گفتند نه روحانیت) از حوزه علمیه اینقدر انتقاد می‌كنی، بیا از روشنفكران خودمان انتقاد كن و مرحوم آل‌احمد یك دو سه جمله درباره انتقاد و تعرض به روشنفكران گفت، مرحوم دكتر شریعتی پاسخی داد كه از آن پاسخ هم می‌شود درست نقطه نظر او را نسبت به روحانیت و روحانیون فهمید.
او گفت علت اینكه من از روحانیت انتقاد می‌كنم، از حوزه علمیه انتقاد می‌كنم این است كه ما از حوزه علمیه انتظار و توقع داریم از روشنفكر جماعت، هیچ توقعی نداریم، نهادی كه ولادتش در آغوش فرهنگ غربی بوده، این چیزی نیست كه ما در او انتظار داشته باشیم.
اما روحانیت یك نهاد اصیلی هست و ما از روحانیت زیاد انتظار داریم و چون آن انتظارات عمل نمی‌شود، به همین دلیل است كه انتقاد می‌كنم. او معتقد بود كه روحانیون به آن رسالت به‌طور كامل عمل نمی‌كنند. بر این اعتقاد بود تا سال حدود 51 و نزدیك 52 از آن سال در اثر تماس‌هایی كه دكتر با چهره‌هایی از روحانیت به خصوص روحانیون جوان گرفت، كلا ًعقیده‌اش عوض شد.
یعنی ایشان در سال 54 و 55 معتقد بود كه اكثریت روحانیت به آن رسالت عمل می‌كنند و لذا در این اواخر عمر دكتر شریعتی نه فقط معتقد به روحانیت، بلكه معتقد به روحانیون نیز بود و معتقد بود كه اكثریت روحانیت در خط عمل به همان رسالتی هستند كه بر دوش روحانیت واقعاً هست.
البته با روحانیونی كه می‌فهمید كه در آن خط نیستند با آنها خوب نبود و شخصاً به امام خمینی (ره) بسیار علاقه‌مند و ارادتمند بود.

* گروه‌های چپ و شبه‌چپ امروز سعی می‌كنند؛ شریعتی را قطب و پیشوای خود معرفی كنند، از طرفی گروه‌های سیاسیون غربگرا و یا به اصطلاح رایج «لیبرال» نیز شریعتی را ملك مطلق خود می‌دانند. آیا شما می‌توانید مشكلی كه از این دو ادعا حاصل می‌شود را حل كنید.

ـ مشكل را خود این دو ادعا حل می‌كند زیرا كه هر كدام دیگری را تخطئه می‌كند و بنابراین نتیجه می‌گیریم نه ملك طلق لیبرال‌هاست و نه قطب و محور چپ‌ها و شبه‌چپ‌ها، اما درمورد چپی‌ها باید بگویم صریحاً و قاطعاً شریعتی جزو شدیدترین و قاطع ترین عناصر ضدچپ و ضد ماركسیسم بود. آن روزی كه مجاهدین تغییر ایدئولوژی دادند و كتاب مواضع ایدئولوژیك تازه‌شان چاپ شد و در اختیار این و آن قرار گرفت، كه هم من دیده بودم و هم مرحوم دكتر جلسه‌ای داشتیم در مشهد یك نفری از مواضع جدید مجاهدین كه ماركسیستی بود دفاع می‌كرد.
شریعتی آن شخص را چنان كوبید در آن جلسه‌ای كه برای من حتی تعجب‌آور بوده كه شریعتی اینقدر ضد چپ است و شما آثارش را بخوانید، مقابله و مخالفت او را با اندیشه چپ و ماركسیستی و اصول تعلیمات ماركسیستی به روشنی درمی‌یابید. بنابراین هركس و هر چپ‌گرایی (اگرچه زیر نام اسلام) اگر امروز شریعتی را از خودش بداند، یقیناً گزافه‌ای بیش نگفته است. همچنین مجاهدی كه امروز شریعتی را از خودش بداند یقیناً گزافه‌ای بیش نگفته است.
همین مجاهدین كه امروز طرفداری از دكتر شریعتی می‌كنند. اینها در سال 51 و 52 جزو سخت‌ترین مخالفین شریعتی بودند. خوب امروز چطور می‌توانند شریعتی را قطب خودشان بدانند.
اما لیبرال‌ها، البته عده‌ای از عناصر وابسته به نهضت آزادی یا عناصر سیاسی میانه، كه خیلی اهل خطركردن و در مبارزات جدی واردشدن، نبودند، این‌ها به خاطر امكاناتی كه داشتند خانه‌ای داشتند، باغ بیرون شهری داشتند ،تشكیلاتی داشتند و شریعتی را دعوت می‌كردند و عده‌ای را هم با او دعوت می‌كردند.
ایشان هم در اوقاتی كه سخنرانی نداشت در منزل این‌ها و با استفاده از امكانات این‌ها برای 50 نفر، 100 نفر، كم‌تر یا بیشتر جلسه داشت و صحبت می‌كرد، این ارتباطات را شریعتی با این لیبرال‌ها داشت.
البته بیشتر امكانات را بعضی از بازاریان وابسته به این جریان سیاسی به اصطلاح لیبرال فراهم می‌كردند و بهره‌برداری‌های جمعی و سیاسی و فكری را خود آن سیاسی‌های لیبرال انجام می‌دادند.
حقیقت این است كه شریعتی وابسته به اینها به هیچ وجه نبود.
امروز هم اگر بود با آنها میانه‌ای نداشت، بلكه فقط از امكاناتی كه در اختیار آنها بود استفاده می‌كرد.
امروز هر گروهی این امكان را دارد كه بگوید یار شریعتی من بودم، هم فكر شریعتی بودم، شریعتی مال من بود.
اما خوب باید دید چقدر این حرف قابل قبول است. نه ماركسیست‌ها و نه گروه دیگر هیچ كدام با شریعتی حتی هم خونی فكری و رابطه خویشاوندی فكری هم نداشتند.

* اگر شریعتی را مرحله تازه‌ای از رشد اندیشه اسلامی و در عرصه ذهنیت ایران می‌بینید مرحله بعد از او را چه می‌دانید؟

ـ البته من شریعتی را به‌صورت یك مرحله می‌توانم قبول كنم. به این معنا كه، همین‌طور كه قبلاً گفتم او كسی بود كه اندیشه‌های مطرح شده در جامعه را با زبان درستی با یك سلطه ویژه‌ بر فرهنگ رایج آن نسل می‌توانست بیان كند، به این معنا كه خود او هیچ ابتكاری نداشت. به هیچ وجه قبول ندارم، بلكه خود او ابتكارهای زیادی داشت مسائل جدیدی داشت، اما به‌معنای درست كلمه، شریعتی یك مرحله بود، مرحله بعدی این است كه بیاییم آن مسائلی را كه شریعتی با استفاده از آشنایی‌های خودش با فرهنگ اسلام فهمیده و ارائه داده بود با اصول اساسی فلسفی مكتب اسلام بیامیزیم و منطبق كنیم.
آنچه به‌دست خواهد آمد به نظر من مرحله جدیدی است كه می‌تواند برای نسل ما مفید باشد، به تعبیر بهتر بیاییم شریعتی را با مطهری بیامیزیم.
شریعتی را در كنار مطهری مطالعه كنیم. تركیبی از زیبایی‌های شریعتی با بتون‌آرمه اندیشه اسلامی مطهری به‌وجود بیاوریم، آن به‌نظر من همان مرحله نوینی است كه نسل ما به آن نیاز دارد.

نوشته شده توسط منتظر ظهور | لینک ثابت |

یا صاحب الزمان ادرکنی
موضوع: دوشنبه چهارم مرداد 1389 12:53
باز دلم هوای جمکران کرده دلم پر میکشد به سوی تو یا صاحب الزمان مارا به در خانه ات به گدایی قبول کن ما اوره کوی توایم یا صاحب الزمان(عج)

 

 

دعایی از صمیم قلب :خدایا تو را به جان ولی خودت در زمین انکه جانم در دست اوست انکه از نظر ما گنه کاران دور است قسم میدهم که حجت خود را به سوی ظهور امر کنی و ان لحظه که او ظهور کرد ما را در رکاب او به فضل شهادت برسان و تا ان زمان از ولی جانشینت حضرت ایت الله خامنه ای محافظت بفرما ومارا کمک کن تا با رهنمود های این پیر فرزانه بر دشمنان اسلام چیره شویم امین یا رب العالمین

 

 

نوشته شده توسط منتظر ظهور | لینک ثابت |

موضوع: سه شنبه بیست و دوم تیر 1389 17:15
اگر م ا به بیانات رهبر گوش فرا میدادیم الان مملکت ما دو روز تعطیل نبود باید فرهنگ درست مصرف کردن را بیاموزیم

نوشته شده توسط منتظر ظهور | لینک ثابت |

رهنمودهای مقام معظم رهبری درمورد کنترل واردات مدنظر قرار گیرد
موضوع: دوشنبه بیست و یکم تیر 1389 14:25
با توجه به رهنمودهای مقام معظم رهبری در خصوص ضرورت کنترل واردات و حمایت از صنعت داخلی، باید با معضل کم اظهاری گمرکی واردکنندگان شیرینی و شکلات برخورد شود.
یونس ژائله رییس اتحادیه شیرینی و شکلات افزود: تعرفه های واردات شیرینی و شکلات در حال حاضر مناسب است، اما به دلیل کم اظهاری واردکنندگان در گمرک، تعرفه ها تاثیری در کنترل واردات ندارد.
وی با بیان این که در حال حاضر قیمت هر کیلو شکلات در بازارهای جهانی به طور میانگین شش هزار تومان است، خاطرنشان کرد: این در حالی است که محصولات وارداتی در گمرک با نرخ 1500 تومان کم اظهاری شده و ترخیص و وارد کشور می شوند؛ بنابراین به روز شدن لیست قیمت های بین المللی شکلات در گمرک از ضرورت های لازم برای اصلاح نظام تعرفه ای کشور است.
او با بیان این که بر وضعیت کیفی و استانداردهای شیرینی و شکلات های وارداتی باید نظارت بیشتری صورت گیرد، تصریح کرد: برخی محصولات وارداتی با وجود قیمت های بالای فروش از نظر بهداشتی مورد تایید نیستند؛ ضمن آن که برخی محصولات نیز به صورت قاچاق وارد شده و استانداردهای کیفی آن ها اصلا بررسی نمی شود.
نوشته شده توسط منتظر ظهور | لینک ثابت |

به بهانه ی خون خواهی
موضوع: یکشنبه شانزدهم خرداد 1389 14:8
بازخوانی رفتار امیرالمؤمنین با ناكثین

رهبر انقلاب در خطبه‌های نماز جمعه چهاردهم خرداد ماه بیان كردند كه :«يك نكته‌ى اساسى ديگر در مورد خط امام و راه امام اين است كه امام بارها فرمود قضاوت در مورد اشخاص بايد با معيار حال كنونى اشخاص باشد. گذشته‌ى اشخاص، مورد توجه نيست. گذشته مال آن وقتى است كه حال فعلى معلوم نباشد... اين همان قضاوتى بود كه امام اميرالمؤمنين (عليه الصّلاة و السّلام) با جناب طلحه و جناب زبير كرد. شما بايد بدانيد طلحه و زبير مردمان كوچكى نبودند. جناب زبير سوابقى درخشان دارد كه نظير آن را كمتر كسى از اصحاب اميرالمؤمنين داشت. بعد از به خلافت رسيدن جناب ابى‌بكر، در همان روزهاى اول، پاى منبر ابى‌بكر چند نفر از صحابه بلند شدند، اظهار مخالفت كردند، گفتند: حق با شما نيست؛ حق با على‌بن‌ابى‌طالب است. اسم اين اشخاص در تاريخ ثبت است. اينها چيزهائى نيست كه شيعه نقل كرده باشد؛ نه، اين در همه‌ى كتب تواريخ ذكر شده است. يكى از آن اشخاصى كه پاى منبر جناب ابى‌بكر بلند شد و از حق اميرالمؤمنين دفاع كرد، زبير است. اين سابقه‌ى زبير است. مابين آن روز و روزى كه زبير روى اميرالمؤمنين شمشير كشيد، فاصله بيست و پنج سال است.» به همین دلیل بنا داریم به بازخوانی تاریخی جنگ جمل بپردازیم. متن زیر بخشی از كتاب «مواضع سیاسی حضرت علی(ع) در قبال مخالفین» تألیف دكتر جلال درخشه* است كه در دو بخش منتشر می‌شود.
 
بخش اول

علی (ع) و جریان ناكثین
پس از اینكه بحران شورش علیه عثمان به صورت ظاهری فیصله یافت، قریش مجدداً خود را سازماندهی نمود و ابتكار عمل از دست داده خویش را بازیافت پس از مدتی كه از هیجانات كاسته شد مصمم شد نیروهای خود را جمع‌آوری نموده و جبهه‌ای بر علیه حاكمیت جدید ایجاد نماید، دو جناح از گروه قریش تقریباً همزمان و با هم در مبارزه با علی شركت كردند یكی از آن دو جناح را سه تن رهبری می‌كردند، طلحه و زبیر و عایشه، رهبر جناح دوم معاویه بود. هنوز خلافت علی (ع) به طور كامل استوار نشده بود كه اینها نفرات و اموال و اسلحه‌ها را از گوشه و كنار جمع نموده و راه مبارزه با او را پیش گرفتند دل‌های آنها وارث كینه‌‌ها و حسدهایی بود كه زمانی در از در سینه‌های قریش باقی مانده بود و روزی آتش آن را برای رسول خدا (ص) افروخته بودند و امروز نیز برای علی (ع) می‌افروختند.

حضرت علی (ع) این نكته را در جواب نامه‌ای كه برادرش عقیل در خصوص طغیان عایشه و زبیر و طلحه و رهسپاری آنها به سوی بصره به حضرت نوشته است گوشزد می‌نماید و می‌فرماید: «همانا قریش برای جنگ با برادرت جمع شده‌اند همان‌طور كه قبل از این زمان برای جنگ با رسول خدا جمع شده بودند، و حق مرا نادیده انگاشته و فضلم را انكار نموده‌اند و برایم جنگ به راه انداخته‌اند و تلاش كرده‌اند تا نور خدا را خاموش نمایند.»

طلحة‌بن‌عبدالله و زبیربن‌عوام دو تن از اصحاب رسول خدا (ص) بودند این دو نفر پس از رحت رسول خدا (ص) موقعیتی عادی داشتند تا اینكه با نظر خلیفه دوم وارد شورای شش نفره شدند و به طور مصنوعی هم‌طراز علی‌بن‌ابی‌طالب قرار گرفتند. زبیربن‌عوام در جریان سقیفه گفته بود «تا با علی بیعت نكنیم، شمشیرهای‌مان را غلاف نمی‌كنیم.» وی در شورای شش نفره عمر نیز به نفع خلافت علی كنار رفت. طلحه نیز موقعیتی مشابه او داشت، ولی این دو نفر پس از شورا برای خود در جامعه حساب جدیدی را گشودند و در دوران خلافت عثمان ثروت زیادی را فراهم كردند و املاك فراوانی در عراق به خود اختصاص دادند و هر كدام منطقه نفوذی را برای خویش ایجاد نمودند؛ طلحه در بصره و زبیر در كوفه. چون در سراسر بلاد اسلامی موج مخالفت علیه عثمان بالا گرفت این دو نفر هم مداخله نمودند و سرسخت‌ترین دشمنی‌ها علیه عثمان از ناحیه طلحه و زبیر و بالأخص طلحه بوده است. در این زمینه شیخ مفید در كتاب الجمل چنین می‌نویسد: «چون عثمان از كناره‌گیری مقام خلافت امتناع ورزید، طلحه و زبیر او را محاصره كردند و مردم در این محاصره آن‌ها را همراهی می‌كردند و عثمان را كاملاً محاصره نموده و آب را از وی قطع كردند به طوری كه عثمان می‌گفت، طلحه و زبیر مرا از عطش كشتند.»

بدین ترتیب طلحه و زبیر تلاش‌های پی‌‌گیری را جهت ایجاد زمینه كنار زدن عثمان از اریكه قدرت و حتی قتل وی انجام دادند، اما این‌گونه فرصت‌طلبی‌ها و اقدامات برای رسیدن به اهداف‌شان مثمرثمر واقع نشد و نتیجه مثبتی به بار نیاورد، چراكه جوّ عمومی همراه آن‌ها نبود. آن‌ها نتوانستند قدرت را قبضه كنند و زمینه خلافت تنها برای علی (ع) آماده بود، ولی آن‌ها چنان متوجه خود شده بودند كه این واقعیت مشهود را نمی‌دیدند و چون عثمان كشته شد آن‌ها فكر كردند كه دیگر همه چیز برای آن‌ها مهیا است.

تلاش برای سهم‌خواهی و امتناع علی (ع)
علی (ع) با به دست گرفتن زمان امور شیوه خاص حكومتی خویش را كه پیمودن راه رسول خدا (ص) بود پیش گرفت و توده‌های مرم هم از حكومت وی كه از لحاظ عملی و نظری امتداد طبیعی حكومت پیامبر بود حمایت كردند، لذا اینها نمی‌توانستند، بدون برنامه‌ریزی خاصی در مقابل علی و فضار مردم قرار گیرند پس فرصت‌طلبانه حتی قبل از دیگران خود را به علی رسانیدند و بیعت كردند. برخی از منابع تاریخی از آنها (طلحه و زبیر) به عنوان نخستین كسانی كه دست بیعت با علی دادند نام برده‌اند. این عمل آنها صرفاً هزینه‌ای بود كه برای مقاصد خاص خود در آینده به مصرف می‌رساندند و در مقابل این هزینه مترصد به دست آوردن سود و ثمره بودند، مشاركت آنها در این‌گونه امور برپایه‌ی كسب قدرت و منافع اقتصادی بوده است و لذا نزد حضرت آمدند و تقاضای شركت در امر خلافت را كردند.

ابن‌ابی‌الحدید در این مورد می‌گوید كه طلحه و زبیر از علی (ع) درخواست كردند كه آن دو را مسئول حكومت بصره و كوفه نماید. و گفتند كه با علی به شرطی بیعت كرده‌اند كه در امور خلافت آن‌ها را شریك سازد. طبیعتاً آن‌ها با این درخواست می‌خواستند بیعت خود را از آغاز مشروط جلوه دهند تا در صورت ضرورت راه برای نقض آن نیز هموار كرده باشند. آن‌ها خواهان تشدید خصومت در راستای مقاصد سیاسی خود بودند. تحول رهبری با سیاست‌گذاری‌های جدید، خلاف اصول ارزشی آن‌ها بود، لذا بنای مخالفت گذاشتند و خواستار تجزیه قدرت در مرحله دوم طرح خود بودند تا از این طریق بتوانند یا در حد ممكن تطبیقی بین خواسته‌های خود و رهبر جدید بدهند و حداقل بخش‌هایی از قدرت را در دست داشته و یا راه را برای نقض بیعت و جنگ هموار نموده باشند.

امام علی (ع) از دیدگاه بسیار وسیع و ژرف به مسئله نگاه می‌كند و با بصیرت كامل می‌داند كه منظورشان چیست، لذا جواب رد به آن‌ها می‌دهد. در این حال حضرت، ابن‌عباس را فرا می‌خواند و در باب خواسته‌های این دو از وی سؤال می‌كند. ابن‌عباس در جواب می‌گوید: این دو ولایت و حكومت را دوست دارند، زبیر را در بصره و طلحه را در كوفه منصوب كن. حضرت لبخند می‌زند و به وی می‌فرماید: «وای بر تو! در این دو شهر این‌ها دارای نفوذ هستند و اموال دارند و چون بر گردن مردم مسلط گشتند، دیوانگان را به طمع مال به سوی خویش جلب می‌كنند و حقوق ضعفا را پایمال می‌نمایند و به زورمند قدرت و تسلط می‌دهند.»

انكار بیعت
به هر حال این دو به خوبی متوجه شدند كه كیسه‌ای كه دوخته‌اند بدین ترتیب پر نخواهند شد و لذا باید جهت ارضای طمع خود در امر خلافت و برخورداری از امتیازات بیشتر اقتصادی راه دیگر را پیش گیرند. علی (ع) در خصوص هر دو مسئله با طلحه و زبیر صحبت می‌كند و چنین می‌فرماید: «هر آینه برای مسئله كوچك و بی‌اهمیتی (كه با شما مشورت نمی‌كنم) به عیب‌جویی و خورده‌گیری از من پرداختید و حال اینكه شما مسائل بسیاری را پشت سر انداخته‌اید. آیا به من نمی‌گویید كه شما در چه چیز حق داشته‌اید كه من شما را از آن باز داشته‌ام؟ یا كدام بهره‌ای بود كه خود را بر شما در آن مقدم داشته‌ام؟ یا كدام حق و دعوایی بود كه یكی از مسلمانان نزد من آورده از آن عاجز و ناتوان مانده‌ام یا بدان نادان بوده، در حكم آن اشتباه كرده‌ام ... اما درباره‌ی آنچه یادآوری نمودید كه چرا در قسمت كردن بیت‌المال بالسویه رفتار نمودم، در این امر هم به رأی خود و هوی نفس حكم نكردم بلكه من ـ و شما نیز ـ آنچه را كه پیامبر آورده است چنین دریافته‌ایم كه رسول خدا از كار آن‌ها فارغ شده است. (یعنی آنها را ناقص و نیمه كاره رها نكرده تا ما با نظر شخصی خود خواسته باشیم آنها را كامل كنیم) بنابراین در تقسیم اموالی كه خداوند كار تقسیم آن را به پایان رسانیده و حكمش را گذرانیده است نیازی به مشورت با شما نبود.»

طلحه و زبیر چون اوضاع را بدین منوال دیدند، ظاهراً جهت انجام عمره از علی (ع) اجازه خواستند تا از این راه بتوانند خود را از چشم تیزبین علی پنهان دارند و مطامع سیاسی اقتصادی خویش را جست‌وجو كنند و روزنه‌ای به سوی قدرت بگشایند و این درست در زمانی بود كه عایشه در مكه عَلَم مخالفت با علی را به دوش كشیده بود. لذا آن‌ها نزد علی (ع) آمدند و گفتند كه قصد عمره را داریم. حضرت به آن‌ها اجازه خروج را داد ولی فرمود كه شما قصد عمره ندارید و در صدد مكر و حیله هستید و چون (این دو) از مدینه خارج شدند به هركس كه رسیدند اعلام كردند هیچ بیعتی از جانب علی بر گردن ما نیست و ما از روی ناچاری بیعت كرده‌ایم و چون این خبر به علی (ع) رسید حضرت فرمودند كه پس از امروز مرا ملاقات نمی‌كنند مگر با نیروهای جنگی خشن كه این‌ها نمی‌توانستند بیعت نكنند؟ اگر هم بیعت نمی‌كردند، حضرت آنها را رها می‌كرد همچنان كه دیگران بیعت نكردند و آنها را رها نمود چراكه خود فرموده است: «كسی كه از روی میل خود بیعت كرد از او قبول نمودم و كسی كه از بیعت خوددای كرد او را اجبار نكردم و رهایش نمودم و كسانی با من بیعت كردند كه طلحه و زبیر نیز در میان آنان بودند و اگر این دو نیز از بیعت خودداری می‌ورزیدند آن‌ها را مجبور نمی‌كردم و بعداً نیز حضرت در جریان درگیری‌‌های بصره (بین اصحاب جمل و نماینده خویش عثمان‌بن‌حنیف) نامه‌ای به عثمان‌بن‌حنیف نوشت كه اگر این‌ها مدعی هستند به زور از آن‌ها بیعت گرفته شده، خود را از این بیعت خلع كنند و اگر غیر از این می‌خواهند من در كار خود نظر می‌كنم و آن‌ها در كار خودشان (من می‌دانم و آن‌ها).

این از مسلمات تاریخ است كه علی (ع) از آنها با زور بیعت نگرفته است، بیعت با حضرت بیعت تحمیلی نبود و شیوه امام این نبود كه با زور بیعت گرفته شود چراكه وی شیفته قدرت و حكومت نبود و با اصرار مردم آن را پذیرفت چه برسد به اینكه با زور بیعت بگیرد. بیعت آن‌ها بدون اجبار صورت گرفته و تخلف آنها در جهت مقاصد سیاسی بوده است. به هر ترتیب طلحه و زبیر راه مكه را پیش گرفتند و به عایشه و كارگزاران فراری عثمان كه در مكه جمع شده بودند ملحق شدند. در جمع آن‌ها عبدالله‌ابن‌عمر و مروان‌بن‌حكم‌ابی‌العاص مشاور عالی عثمان و فرزندان عثمان و یعلی‌بن‌منیه، كارگزار عثمان در یمن و عبدالله‌بن‌كریز، پسر عموی عثمان و كارگزار وی در بصره حضور داشتند. این‌ها همگی طرح شورش را بررسی كردند. طلحه و زبیر تنها راه رسیدن به مقاصد خویش را در همكاری تنگاتنگ با عایشه و گروهش می‌دیدند.

اكنون جای یك سؤال باقی است. با وجود اینكه حضرت علی(ع) می‌دانست كه این‌ها قصد توطئه و شورش دارند و به آن‌ها گوشزد كرد كه شما كار به عمره ندارید بلكه مكر و حیله را تعقیب می‌نمایید، چرا باز اجازه داد آن‌ها از مدینه خارج شوند؟ همین سؤال را ابن‌عباس از خود حضرت(ع) می‌كند كه اگر برای شما توطئه این‌ها معلوم بوده است چرا به آن‌ها اجازه دادید؟ حضرت در پاسخ فرمود: «ابن عباس! تو مرا امر می‌كنی شروع به ستم‌پیشگی كنم و قبل از اینكه به نیكی همت گمارم مرتكب گناه شوم؟ و توقع داری من بر طبق گمان و تهمت كسی را عقاب كنم؟ و قبل از وقوع عملی نسبت به آن مؤاخذه كنم؟ هرگز، سوگند به خداوند كه از آنچه او در مورد حكومت و عدالت از من پیمان گرفته، عدول نخواهم كرد. ابن‌عباس! همانا به آن‌ها اجازه دادم در حالی كه می‌دانم آن‌ها چه قصدی دارند ولی از خدای طلب پشتیبانی بر علیه آن‌ها نموده‌ام.»

نقش‌آفرینی عایشه
به غیر از طلحه و زبیر مدعی دیگری كه به خونخواهی عثمان (در ظاهر) برخاست عایشه بود... قصد واقعی عایشه این بود كه طلحه كه از قبیله بنی‌تیم و از خانواده پدرش بود به خلافت برسد. وی كه از نخستین محركان علیه عثمان بود، درخواست عثمان را جهت كمك به وی رد كرد و پیراهن حضرت رسول(ص) را بر در خانه آویخت و گفت كه هنوز پیراهن رسول خدا نپوسیده است ولی عثمان سنت وی را نابود كرده است. او در همان زمانی كه مردم عثمان را محاصره كرده بودند راهی مكه شد. او با عزیمت به مكه دو منظور را دنبال می‌كرد، یكی اینكه هر گونه مسئولیتی را در صورت وقوع حادثه‌ای در مدینه از خود سلب كند چرا كه وی بدین ترتیب از مركز دولت اسلامی دور بود و دیگر اینكه در صورت وقوع هر حادثه‌ای دور از محیط تشنج تصمیم بگیرد و بتواند در بین زائرین حرم برای پسر عمویش طلحه بیعت بگیرد...

شیخ مفید نقل می‌كند كه وی گفت گمان نمی‌بردم كه مردم كسی را جز طلحه انتخاب كنند. از اینجا بود كه وی فریاد خون‌خواهی عثمان را برآورد و گفت به خدا عثمان مظلوم كشته شده و من خون‌خواه او هستم. این تغییر رأی سریع عایشه می‌تواند از پیش‌بینی‌ها و تصمیم‌گیری‌های قبلی حكایت كند. وقتی كه از او سؤال شد چطور؟ تو خودت بودی كه او را فاجر معرفی می‌كردی و نعثل می‌خواندی! جواب داد: كلام الان من بهتر از كلام ابتدای من است. با خلافت علی(ع) مجدداً كینه‌های وی نسبت به علی(ع) زبانه كشید. حسادت و كینه‌توزی او نسبت به علی(ع) زبانه كشید. حسادت و كینه‌توزی او نسبت به فرزند ابوطالب از روزی بود كه عایشه به خانه پیامبر آمد و بعدها نیز چون خبر شهادت حضرت علی(ع) را شنید خوشحال شد. خود می‌گوید كه هنوز بین من و علی فاصله و دوری موجود است. بغض و كینه وی نسبت به علی(ع) به قدری بود كه حاضر نبود نام علی را به عنوان یكی از دو نفری كه حضرت رسول(ص) را در ایام بیماری‌شان به مسجد آورده ذكر كند و با عنوان «مردی دیگر» نقل می‌كند در حالی كه راوی نقل می‌كند كه نفر دوم علی(ع) بوده است.

عایشه چون به ام‌المؤمنین لقب یافته بود، می‌توانست به خوبی از این لقب در تبلیغ علیه علی(ع) استفاده جوید، بالأخص بسیار افرادی كه برای حج به مكه آمده بودند علی(ع) را نمی‌شناختند ولی اعتقاد آن‌ها به رسول خدا(ص) طبعاً عواطف آن‌ها را متوجه همسر آن حضرت می‌كرد و او را می‌شناختند و چون عایشه خود را خون‌خواه عثمان معرفی كرد، بسیاری از مردم آن را پذیرفتند. طلحه نیز با تمسك به عنوان ام‌المؤمنین و دختر ابوبكر بودن عایشه سعی كرد صحت و درستی راه خود را توجیه نماید. به جهت همین نفوذ كلام عایشه در میان مردم است كه طلحه و زبیر وی را به سوی بصره می‌برند تا كانونی گرم برای شورش ایجاد كنند و او را محور كودتای خویش قرار دهند...

مكه پناهگاه استانداران و فرمانداران بركنار شده و خویشان عثمان بود و فریاد خون‌خواهی عثمان از طرف عایشه وسیله‌ای بود كه اینها برای رسیدن به مقاصد سیاسی خود به كار می‌گرفتند و لذا به سویش رفتند. آن‌ها بصره را به جهت اینكه طرفداران عثمان در آنجا زیاد بودند، كانون خوبی برای اهداف خود دیدند و به طرف آن روانه شدند. این آشوب‌گران با بهانه خون‌خواهی عثمان توانستند نیروی زیادی از میان آن مردم تدارك ببینند و در این راستا از تمام راه-های ممكن تقویت خویش استفاده جستند و حتی به معاویه نامه نوشتند و تقاضای مساعدت نمودند. آن‌ها برای رسیدن به هدف شوم خود استفاده كردن از هر وسیله‌ای را جایز شمردند. معاویه نیز فرصت را بسیار مناسب دید تا شیرازه خلافت علی(ع) را از هم بپاشد و مركزیت قدرت اسلام را در هم بكوبد. لذا نامه‌ای به زبیر نوشت و در آن به زبیر اعلام داشت كه از اهل شام برایش بیعت گرفته و او را به خون‌خواهی عثمان فرا خواند و از او خواست كه مردم را بدان فرا خواند و تأكید نمود كه پس از او (زبیر) با طلحه بیعت خواهد كرد و بدین ترتیب اعلام نمود شام هم در كنار آن‌ها است.

چرا با اصحاب پیامبر می‌جنگی؟
علی(ع) در این خصوص می‌فرماید كه معاویه با این نامه آن‌ها را فریفت و فتنه عایشه را به صورت سلاح برنده‌ای در خدمت هدف‌ها و مطامع بنی‌امیه قرار داد و آن را برای رسیدن به خواسته‌های خویش به كار گرفت تا بر ویرانه‌های حكومت اصیل اسلامی یك امپراطوری كسرائی و قیصری بسازد. خون‌خواهی عثمان در حقیقت نقشه سیاسی عمیقی بود برای اینكه قدر و منزلت علی(ع) را بكاهند و دعوتی بود از قلب‌های آزمندی كه حكومت علی(ع) را بر باد دهنده رؤیاهای سیاسی خویش می‌دیدند. عایشه پرچمی را برافراشت كه همه فرصت‌طلبان جهت رسیدن به اهداف خود گرد آن جمع شدند... بدین ترتیب اصحاب جمل (طلحه و زبیر و عایشه) از مكه به بصره حركت كردند و توانستند به نام اصحاب رسول خدا(ص) و ام‌المؤمنین همسر پیامبر، مردم را نسبت به علی(ع) مشكوك و یا مخالف كنند. با این شگرد شیطنت‌آمیز، مبارزه علی(ع) بر علیه آن‌ها مشكل می‌نمود؛ چرا كه به حضرت اعتراض می‌كردند با همسر رسول خدا(ص) می‌جنگد. طلحه و زبیر كه روزی برای قتل عثمان تلاش می‌كردند، امروز خون‌خواه او شده بودند و آن‌ها كه از اولین بیعت‌كنندگان با علی بودند، امروز جزء اولین پیمان‌شكنان گردیدند.

علی(ع) چون دید كه اصحاب جمل نقض عهد كرده‌اند و راهی بصره شده‌اند، دستور بسیج همگانی را صادر نمود و عمل آن‌ها را فتنه نامید. او نمی‌توانست در مدینه بماند تا دشمن خود را مجهز كند و به سراغ او بیاید، پس به تعقیب دشمن پرداخت و الزاماً فرماندهی سپاه خود را بر عهده گرفت زیرا برای رویارویی با سپاهی كه عایشه پرچم‌دار آن است، چاره‌ای جز این نبود... نهایتاً طی مذاكراتی با استاندار علی(ع)، عثمان‌بن‌حنیف، در بصره قراردادی را امضا نمودند مبنی بر اینكه بیت‌المال و مسجد و دارالاماره تحت كنترل نماینده علی(ع) باشد و طلحه و زبیر و عایشه نیز بتوانند در بصره باشند و كسی مانع آن‌ها نشود، تا اینكه امیرالمؤمنین از راه برسد. اگر آن‌ها خواستند تحت پرچم لشگر علی(ع) درآیند و اگر نخواستند با وی بجنگند و بدین ترتیب امنیت موقت در شهر برقرار گشت. تعجب این است كه طلحه و زبیر در بدو ورود به بصره اعلام كردند، نه برای جنگ بلكه برای صلح آمده‌ایم، در حالی كه عملكرد آن‌ها واقعیت دیگری را نشان می‌داد.

زیر پا گذاشتن آتش‌بس
پس از قرارداد آتش‌بس شمشیرها برای مدت كوتاهی در غلاف شد ولی این قرارداد یك فریب بیش نبود، گروهی با عایشه بیابان‌ها را در نوردیده و به بصره آمده بودند هدف خاصی داشتند. بنابراین تعهد خود به آن قرارداد را یك فرصت می‌دیدند نه بیشتر و لذا به آن هم پایبند نشدند... بدیهی است برای كسانی كه بیعت با امام را شكسته بودند، زیر پا گذاشتن قراردادی كه با نماینده امام امضاء كرده‌اند ساده‌تر باشد. آنها برای رسیدن به مقاصد خویش از اینگونه اعمال ابایی نداشتند و چنین نیز كردند و عهدی كه بسته بودند نقض نمودند و به مقر فرمانداری بصره شبیخون زدند و نگهبانان را كشتند و سر و صورت عثمان‌بن‌حنیف را تراشیدند و وی را از بصره اخراج كردند و بر بیت‌المال مسلط گشتند و بدین ترتیب مخالفین خویش را در بصره تصفیه نمودند.

نكته بسیار حائز اهمیت این است كه این‌ها به اندازه‌ای قدرت‌طلب بودند كه چون وقت اقامه نماز رسید، بین طلحه و زبیر منازعه رخ داد كه كدام‌یك امامت نماز را به عهده بگیرند و نهایتاً هم به خاطر همین كشمكش كه مستقیماً به اعتبار آن‌ها مربوط می‌گشت نماز نخواندند و وقت نماز از آنان فوت شد.
نوشته شده توسط منتظر ظهور | لینک ثابت |

عکس
موضوع: جمعه چهاردهم خرداد 1389 17:35
نوشته شده توسط منتظر ظهور | لینک ثابت |

رهسپاریم با ولایت تا شهادت
موضوع: جمعه چهاردهم خرداد 1389 17:28

جمعيت ميليوني حاضر در مرقد مطهر امام خميني(ره) كه سخنان پرشور دكتر احمدي‌نژاد را با شعارهاي حماسي و انقلابي خود همراهي كرده بودند، پس از حضور سيد حسن خميني در تريبون يكپارچه به مدت 10 دقيقه شعارهايي در حمايت از ولايت و اعتراض به فتنه‌گران سر دادند و مانع از ادامه سخنراني وي شدند.

به گزارش رجانيوز، سيد حسن خميني درطول سخنرانيكوتاه خود با شعارهاي يكپارچه "مرگ بر ضد ولايت فقيه"، "نواده روح‌الله سيد حسن نصرالله"، "وصيت حاج احمد پيروي از ولايت"، "ما اهل كوفه نيستيم علي تنها بماند"، "مرگ بر موسوي" مواجه شد.

مردم همچنان خطاب به سيد حسن خميني شعارهاي "بصيرت، بصيرت " سردادند و اين درحالي بود كه شبكه خبر صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران هنگام سردادن شعارها، صداي مراسم را قطع و وصل مي‌كرد.

سيدحسن خميني كه به دليل شعارهاي گسترده مردم نمي‌توانست آنگونه كه مي‌خواهد سخنراني كند، گفت: اگر دوستان بناي شعار دارند، بهتر است اجازه دهند من چند دقيقه‌اي صحبت كنم، وقتي كه رهبري معظم انقلاب تشريف آوردند و در جايگاه قرار گرفتند، طبيعتاً نسبت به آن بزگوار ابراز احساسات مي‌كنند.

شدت شعارهاي مردم به حدي بود كه سيد حسن خميني نتواند به سخنان خود ادامه دهد.

وي چندين بار سخنان خود را قطع كرد و سرانجام مردم حاضر در صحن مطهر حرم را به گروهي اندك تشبيه كرد كه اجازه نمي‌دهند ديگران سخنان او را گوش دهند.

سيد حسن خميني با بيان اينكه هنوز 20 سال بيشتر از انقلاب نگذشته است، تلاش كرد به نوعي شعاردهندگان را به فاصله گرفتن از خط امام پس از 20 سال متهم كند.

خشم مردم انقلابي از سيد حسن خميني به همراهي‌هاي وي با فتنه‌گراني كه طي يك سال اخير با برقرار كردن پيوند با ضدانقلاب مقابل نظام جمهوري اسلامي، خط امام(ره) و ولايت فقيه ايستادند، باز مي‌گردد.

نوشته شده توسط منتظر ظهور | لینک ثابت |

زندگینامه مبارک ایت الله العضمی خامنه ای
موضوع: جمعه چهاردهم خرداد 1389 15:27
زندگينامه
رهبر عاليقدر حضرت آيت الله سيد على خامنه اى فرزند مرحوم حجت الاسلام والمسلمين حاج سيد جواد حسينى خامنه‌اى، در روز 24 تيرماه 1318 برابر با 28 صفر 1358 قمرى در مشهد مقدس چشم به دنيا گشود. ايشان دومين پسر خانواده هستند. زندگى سيد جواد خامنه اى مانند بيشتر روحانيون و مدرسّان علوم دينى، بسيار ساده بود. همسر و فرزندانش نيز معناى عميق قناعت و ساده زيستى را از او ياد گرفته بودند و با آن خو داشتند.
رهبر بزرگوار در ضمن بيان نخستين خاطره هاى زندگى خود از وضع و حال زندگى خانواده شان چنين مى گويند:
«پدرم روحانى معروفى بود، امّا خيلى پارسا و گوشه گير... زندگى ما به سختى مى گذشت. من يادم هست شب هايى اتفاق مى افتاد که در منزل ما شام نبود! مادرم با زحمت براى ما شام تهيّه مى کرد و... آن شام هم نان و کشمش بود
امّا خانه اى را که خانواده سيّد جواد در آن زندگى مى کردند، رهبر انقلاب چنين توصيف مى کنند:
«منزل پدرى من که در آن متولد شده ام، تا چهارـ پنج سالگى من، يک خانه 60 ـ 70 مترى در محّله فقير نشين مشهد بود که فقط يک اتاق داشت و يک زير زمين تاريک و خفه اى! هنگامى که براى پدرم ميهمان مى آمد (و معمولاً پدر بنا بر اين که روحانى و محل مراجعه مردم بود، ميهمان داشت) همه ما بايد به زير زمين مى رفتيم تا مهمان برود. بعد عدّه اى که به پدر ارادتى داشتند، زمين کوچکى را کنار اين منزل خريده به آن اضافه کردند و ما داراى سه اتاق شديم
رهبرانقلاب از دوران کودکى در خانواده اى فقير امّا روحانى و روحانى پرور و پاک و صميمي، اينگونه پرورش يافت و از چهار سالگى به همراه برادر بزرگش سيد محمد به مکتب سپرده شد تا الفبا و قرآن را ياد بگيرند. سپس، دو برادر را در مدرسه تازه تأسيس اسلامى «دارالتعّليم ديانتى» ثبت نام کردند و اين دو دوران تحصيل ابتدايى را در آن مدرسه گذراندند.

در حوزه علميه
ايشان از دوره دبيرستان، خواندن «جامع المقدمات» و صرف و نحو را آغاز کرده بود. سپس از مدرسه جديد وارد حوزه علميه شد و نزد پدر و ديگر اساتيد وقت ادبيات و مقدمات را خواند.
درباره انگيزه ورود به حوزه علميه و انتخاب راه روحانيت مى گويند: «عامل و موجب اصلى در انتخاب اين راه نورانى روحانيت پدرم بودند و مادرم نيز علاقه مند و مشوّق بودند».
ايشان کتب ادبى ار قبيل «جامع المقدمات»، «سيوطى»، «مغنى» را نزد مدرّسان مدرسه «سليمان خان» و «نوّاب» خواند و پدرش نيز بر درس فرزندانش نظارت مى کرد. کتاب «معالم» را نيز در همان دوره خواند. سپس «شرايع الاسلام» و «شرح لمعه» را در محضر پدرش و مقدارى را نزد مرحوم «آقا ميرزا مدرس يزدى» و رسائل و مکاسب را در حضور مرحوم حاج شيخ هاشم قزوينى و بقيه دروس سطح فقه و اصول را نزد پدرش خواند و دوره مقدمات و سطح را بطور کم سابقه و شگفت انگيزى در پنچ سال و نيم به اتمام رساند. پدرش مرحوم سيد جواد در تمام اين مراحل نقش مهّمى در پيشرفت اين فرزند برومند داشت. رهبر بزرگوار انقلاب، در زمينه منطق و فلسفه، کتاب منظومه سبزوار را ابتدا از «مرحوم آيت الله ميرزا جواد آقا تهرانى» و بعدها نزد مرحوم «شيخ رضا ايسى» خواندند.

 در حوزه علميه نجف اشرف
آيت الله خامنه اى که از هيجده سالگى در مشهد درس خارج فقه و اصول را نزد مرجع بزرگ مرحوم آيت الله العظمى ميلانى شروع کرده بودند. در سال 1336 به قصد زيارت عتبات عاليات، عازم نجف اشرف شدند و با مشاهده و شرکت در درسهاى خارج مجتهدان بزرگ حوزه نجف از جمله مرحوم سيد محسن حکيم، سيد محمود شاهرودى، ميرزا باقر زنجانى، سيد يحيى يزدى، و ميرزا حسن بجنوردى، اوضاع درس و تدريس و تحقيق آن حوزه علميه را پسنديدند و ايشان را از قصد خود آگاه ساختند. ولى پدر موافقت نکرد. پس از مدّتى ايشان به مشهد باز گشتند.

 در حوزه علميه قم
آيت الله خامنه اى از سال 1337 تا 1343 در حوزه علميه قم به تحصيلات عالى در فقه و اصول و فلسفه، مشغول شدند و از محضر بزرگان چون مرحوم آيت الله العظمى بروجردى، امام خمينى، شيخ مرتضى حائرى يزدى وعلـّامه طباطبائى استفاده کردند. در سال 1343، از مکاتباتى که رهبر انقلاب با پدرشان داشتند، متوجّه شدند که يک چشم پدر به علت «آب مرواريد» نابينا شده است، بسيار غمگين شدند و بين ماندن در قم و ادامه تحصيل در حوزه عظيم آن و رفتن به مشهد و مواظبت از پدر در ترديد ماندند. آيت الله خامنه اى به اين نتيجـه رسيدند که به خاطر خدا از قــم به مشهد هجرت کنند واز پدرشان مواظبت نمايند. ايشان در اين مـورد مى گويند:
«به مشهد رفتم و خداى متعال توفيقات زيادى به ما داد. به هر حال به دنبال کار و وظيفه خود رفتم. اگر بنده در زندگى توفيقى داشتم، اعتقادم اين است که ناشى از همان بّرى «نيکى» است که به پدر، بلکه به پدر و مادر انجام داده ام». آيت الله خامنه اى بر سر اين دو راهى، راه درست را انتخاب کردند. بعضى از اساتيد و آشنايان افسوس مى خوردند که چرا ايشان به اين زودى حوزه علميه قم را ترک کردند، اگر مى ماندند در آينده چنين و چنان مى شدند!... امّا آينده نشان داد که انتخاب ايشان درست بوده و دست تقدير الهى براى ايشان سر نوشتى ديگر و بهتر و والاتر از محاسبات آنان، رقم زده بود. آيا کسى تصّور مى کرد که در آن روز جوان عالم پراستعداد 25 ساله، که براى رضاى خداوند و خدمت به پدر و مادرش از قم به مشهد مى رفت، 25 سال بعد، به مقام والاى ولايت امر مسلمين خواهد رسيد؟! ايشان در مشهد از ادامه درس دست برنداشتند و جز ايام تعطيل يا مبازره و زندان و مسافرت، به طور رسمى تحصيلات فقهى و اصول خود را تا سال 1347 در محضر اساتيد بزرگ حوزه مشهد بويژه آيت الله ميلانى ادامه دادند. همچنين ازسال 1343 که در مشهد ماندگار شدند در کنار تحصيل و مراقبت از پدر پير و بيمار، به تدريس کتب فقه و اصول و معارف دينى به طلـّاب جوان و دانشجويان نيز مى پرداختند.

 مبارزات سياسى
آيت الله خامنه اى به گفته خويش «از شاگردان فقهى، اصولى، سياسى و انقلابى امام خمينى (ره) هستند» امـّا نخستين جرقـّه هاى سياسى و مبارزاتى و دشمنى با طاغوت را مجاهد بزرگ و شهيد راه اسلام شهيد «سيد مجتبى نوّاب صفوى» در ذهن ايشان زده است، هنگاميکه نوّاب صفوى با عدّه اى از فدائيان اسلام در سال 31 به مشهد رفته در مدرسه سليمان خان، سخنرانى پر هيجان و بيدار کننده اى در موضوع احياى اسلام و حاکميت احکام الهى، و فريب و نيرنگ شاه و انگليسى و دروغگويى آنان به ملـّت ايران، ايراد کردند. آيت الله خامنه اى آن روز از طـّلاب جوان مدرسه سليمان خان بودند، به شدّت تحت تأثير سخنان آتشين نوّاب واقع شدند. ايشان مى گويند: «همان وقت جرقه هاى انگيزش انقلاب اسلامى به وسيله نوّاب صفوى در من به وجود آمده و هيچ شکى ندارم که اولين آتش را مرحوم نوّاب در دل ما روشن کرد».

 همراه با نهضت امام خمينى (قدس سره)
آيت الله خامنه اى از سال 1341 که در قم حضورداشتند و حرکت انقلابى واعتراض آميز امام خمينى عليه سياستهاى ضد اسلامى و آمريکا پسند محمد رضا شاه پهلوى، آغاز شد، وارد ميدان مبارزات سياسى شدند و شانزده سال تمام با وجود فراز و نشيب هاى فراوان و شکنجه ها و تعبيدها و زندان ها مبارزه کردند و در اين مسير ازهيچ خطرى نترسيدند. نخستين بار در محرّم سال 1383 از سوى امام خمينى (قدس سره) مأموريت يافتند که پيام ايشان را به آيت الله ميلانى و علماى خراسان در خصوص چگونگى برنامه هاى تبليغاتى روحانيون در ماه محرّم و افشاگرى عليه سياست هاى آمريکايى شاه و اوضاع ايران و حوادث قم، برسانند. ايشان اين مأموريت را انجام دادند و خود نيز براى تبليغ، عازم شهر بيرجند شدند و در راستاى پيام امام خمينى، به تبليغ و افشاگرى عليه رژيم پهلوى و آمريکا پرداختند. بدين خاطر در 9 محرّم «12 خرداد 1342» دستگير و يک شب بازداشت شدند و فرداى آن به شرط اينکه منبر نروند و تحت نظر باشند آزاد شدند. با پيش آمدن حادثه خونين 15خرداد، باز هم ايشان را از بيرجند به مشهد آورده، تحويل بازداشتگاه نظامى دادند و ده روز در آنجا با سخت ترين شرايط و شکنجه و آزارها زندانى شدند.

 دوّمين بازداشت
در بهمن 1342 - رمضان 1383- آيت الله خامنه اى با عدّه اى از دوستانشان براساس برنامه حساب شده اى به مقصد کرمان حرکت کردند. پس از دو ـ سه روز توقف در کرمان و سخنرانى و منبر و ديدار با علما و طلـّاب آن شهر، عازم زاهدان شدند. سخنرانى ها و افشاگرى هاى پرشور ايشان بويژه درايـّام ششم بهمن ـ سالگرد انتخابات و رفراندوم قلـّابى شاه ـ مورد استقبال مردم قرار گرفت. در روزپانزدهم رمضان که مصادف با ميلاد امام حسن (ع) بود، صراحت و شجاعت و شور انقلابى ايشان در افشاگرى سياستهاى شيطانى و آمريکايى رژيم پهلوى، به اوج رسيد و ساواک شبانه ايشان را دستگير و با هواپيما روانه تهران کرد. رهبر بزرگوار، حدود دو ماه ـ به صورت انفرادى ـ در زندان قزل قلعه زندانى شدند و انواع اهانت ها و شکنجه ها را تحمّل کردند.

 سوّمين و چهارمين بازداشت
کلاسهاى تفسير و حديث و انديشه اسلامى ايشان در مشهد و تهران با استقبال کم نظير جوانان پرشور و انقلابى مواجه شد. همين فعاليت ها سبب عصبانيت ساواک شد و ايشان را مورد تعقيب قرار دادند. بدين خاطر در سال 1345 در تهران مخفيانه زندگى مى کردند و يک سال بعد ـ 1346ـ دستگير و محبوس شدند. همين فعاليّت هاى علمى و برگزارى جلسات و تدريس و روشنگرى عالمانه و مصلحانه بود که موجب شد آن بزرگوار بار ديگر توسط ساواک جهنّمى پهلوى در سال 1349 نيز دستگير و زندانى گردند.

 پنجمين بازداشت
حضرت آيت الله خامنه اى «مد ظله» درباره پنجمين بازداشت خويش توسط ساواک مى نويسد:
«از سال 48 زمينه حرکت مسلحانه در ايران محسوس بود. حساسيّت و شدّت عمل دستگاههاى جارى رژيم پيشين نيز نسبت به من، که به قرائن دريافته بودند چنين جريانى نمى تواند با افرادى از قبيل من در ارتباط نباشد، افزايش يافت. سال 50 مجدّداً و براى پنجمين بار به زندان افتادم. برخوردهاى خشونت آميز ساواک در زندان آشکارا نشان مى داد که دستگاه از پيوستن جريان هاى مبارزه مسلـّحانه به کانون هاى تفـّکر اسلامى به شدّت بيمناک است و نمى تواند بپذيرد که فعاليّـت هاى فکرى و تبليغاتى من در مشهد و تهران از آن جريان ها بيگانه و به کنار است. پس از آزادى، دايره درسهاى عمومى تفسير و کلاسهاى مخفى ايدئولوژى و... گسترش بيشترى پيدا کرد».

 بازداشت ششم
در بين سالهاى 1350ـ1353 درسهاى تفسير و ايدئولوژى آيت الله خامنه اى در سه مسجد «کرامت» ، «امام حسن» و «ميرزا جعفر» مشهد مقدس تشکيل مىشد و هزاران نفر ازمردم مشتاق بويژه جوانان آگاه و روشنفکر و طلـّاب انقلابى و معتقد را به اين سه مرکز مى کشاند و با تفکّرات اصيل اسلامى آشنا مى ساخت. درس نهج البلاغـه ايشان از شور و حال ديگـرى برخوردار بود و در جزوه هاى پلى کپى شده تحت عنوان: «پرتوى از نهج البلاغه» تکثير و دست به دست مى گشت. طلـّاب جوان و انقلابى که درس حقيقت و مبارزه را از محضر ايشان مى آموختند، با عزيمت به شهرهاى دور و نزديکِ ايران، افکار مردم را با آن حقايق نورانى آشنا و زمينه را براى انقلاب بزرگ اسلامى آماده مى ساختند. اين فعاليـّت ها موجب شد که در دى ماه 1353 ساواک بى رحمانه به خانه آيت الله خامنه اى در مشهد هجوم برده، ايشان را دستگير و بسيارى از يادداشت ها و نوشته هايشان را ضبط کنند. اين ششمين و سخت ترين بازداشت ايشان بود و تا پاييز 1354 در زندان کميته مشترک شهربانى زندان بودند. در اين مدت در سلولى با سخت ترين شرايط نگه داشته شدند. سختى هايى که ايشان در اين بازداشت تحمّل کردند، به تعبير خودشان «فقط براى آنان
که آن شرايط را ديده اند، قابل فهم است». پس از آزادى از زندان، به مشهد مقدس برگشتند و باز هم همان برنامه و تلاش هاى علمى و تحقيقى و انقلابى ادامه داشت. البته ديگر امکان تشکيل کلاسهاى سابق را به ايشان ندادند.

 در تبعيد
رژيم جنايتکار پهلوى در اواخر سال 1356، آيت الله خامنه اى را دستگير و براى مدّت سه سال به ايرانشهر تبعيد کرد. در اواسط سال 1357 با اوجگيرى مبارزات عموم مردم مسلمان و انقلابى ايران، ايشان از تبعيدگاه آزاد شده به مشهد مقدس بازگشتند و در صفوف مقدم مبارزات مردمى عليه رژيم سفـّاک پهلوى قرار گرفتند و پس از پانزده سال مبارزه مردانه و مجاهدت و مقاومت در راه خدا و تحمّل آن همه سختى و تلخى، ثمره شيرين قيام و مقاومت و مبارزه؛ يعنى پيروزى انقلاب کبير اسلامى ايران و سقوط خفـّت بار حکومتِ سراسر ننگ و ظالمانه پهلوى، و برقرارى حاکميت اسلام در اين سرزمين را ديدند.

 در آستانه پيروزى
درآستانه پيروزى انقلاب اسلامى، پيش از بازگشت امام خمينى از پاريس به تهران، «شوراى انقلاب اسلامى» با شرکت افراد و شخصيت هاى مبارزى همچون شهيد مطهرى، شهيد بهشتى، هاشمى رفسنجانى و... از سوى امام خمينى در ايران تشکيل گرديد، آيت الله خامنه اى نيز به فرمان امام بزرگوار به عضويت اين شورا درآمد. پيام امام توسط شهيد مطهرى «ره» به ايشان ابلاغ گرديد و با دريافت پيام رهبر کبير انقلاب، از مشهد به تهران آمدند.

 پس از پيروزى
آيت الله خامنه اى پس از پيروزى انقلاب اسلامى نيز همچنان پرشور و پرتلاش به فعاليّت هاى ارزشمند اسلامى و در جهت نزديکتر شدن به اهداف انقلاب اسلامى پرداختند که همه در نوع خود و در زمان خود بى نظير و بسيار مهّم بودند که در اين مختصر فقط به ذکر رؤوس آنها مى پردازيم:
٭ پايه گذارى «حزب جمهورى اسلامى» با همکارى و همفکرى علماى مبارز و هم رزم خود: شهيد بهشتى، شهيد باهنر، هاشمى رفسنجانى و... دراسفند 1357.
٭ معاونت وزارت دفاع در سال 1358.
٭ سرپرستى سپاه پاسداران انقلاب اسلامى، 1358.
٭ امام جمعه تهران، 1358.
٭ نماينده امام خميني«قدّس سرّه» در شوراى عالى دفاع ، 1359.
٭ نماينده مردم تهران در مجلس شوراى اسلامى، 1358.
٭ حضور فعّال و مخلصانه در لباس رزم در جبهه هاى دفاع مقدس، در سال 1359 با شروع جنگ تحميلى عراق عليه ايران و تجاوز ارتش متجاوز صّدام به مرزهاى ايران؛ با تجهيزات و تحريکات قدرت هاى شيطانى و بزرگ ازجمله آمريکا و شوروى سابق.
٭ ترور نافرجام ايشان توسط منافقين در ششم تيرماه 1360 در مسجد ابوذر تهران.
٭ رياست جمهورى؛ به دنبال شهادت محمد على رجايى دومّين رئيس جمهور ايران، آيت الله خامنه اى در مهر ماه 1360 با کسب بيش از شانزده ميليون رأى مردمى و حکم تنفيذ امام خمينى (قدس سره) به مقام رياست جمهورى ايران اسلامى برگزيده شدند. همچنين از سال 1364 تا 1368 براى دوّمين بار به اين مقام و مسؤوليت انتخاب شدند.
٭ رياست شوراى انقلاب فرهنگ، 1360.
٭ رياست مجمع تشخيص مصلحت نظام، 1366.
٭ رياست شوراى بازنگرى قانون اساسى، 1368.
٭ رهبرى و ولايت امّت، که از سال 1368، روز چهاردهم خرداد پس از رحلت رهبر کبيرانقلاب امام خمينى (قدس سره) توسط مجلس خبرگان رهبرى به اين مقام والا و مسؤوليت عظيم انتخاب شدند، و چه انتخاب مبارک و درستى بود که پس از رحلت امام راحل، با شايستگى تمام توانستند امّت مسلمان ايران، بلکه مسلمانان جهان را رهبرى نمايند.
نوشته شده توسط منتظر ظهور | لینک ثابت |


biwfm.blogfa.com & Designer: GholamReza Sedaghati